تبليغاتX
َArezoha
مثلِ این است، در این خانه‌ی تار،
هرچه، با من سرِ کین است و عناد:
از کلاغی که بخواند بر بام
تا چراغی که بلرزاند باد.
مثلِ این است که می‌جنبد یأس
بر سکونی که در این ویران‌جاست...
مثلِ این است که می‌خواند مرگ
در سکوتی که به غم‌خانه مراست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 23:41  توسط amin | 
کوله بارم بر دوش،
سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:25  توسط amin | 
ما نیز روزگاری
لحظه‌یی سالی قرنی هزاره‌یی از این ‌پیش‌تَرَک
هم در این‌جای ایستاده بودیم،
بر این سیّاره بر این خاک
در مجالی تنگ ــ هم‌ازاین‌دست ــ
در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب
در ایوانِ گسترده‌ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوانِ بوران
در حجله‌ی شادی
در حصارِ اندوه

تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ.

ما نیز گذشته‌ایم
چون تو بر این سیاره بر این خاک
در مجالِ تنگِ سالی چند
هم از این‌جا که تو ایستاده‌ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبک‌پای یا گران‌بار
آزاد یا گرفتار.

ما نیز
روزگاری
آری.

آری
ما نیز
روزگاری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 0:12  توسط amin | 
در شهر زشت ما،
اینجا که فکر کوته و دیوارهء  بلند
افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما!
من سالهای سال،
در حسرت شنیدن یک نغمهء نشاط،
در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،
یک چشمه، یک درخت،
یک باغ پر شکوفه، یک آسمان صاف،
در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 23:41  توسط amin | 
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن ،آواز پرستو به چه كارت آید ؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن
 نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی ،زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كین پوشانده ست
هیچكس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
كه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 0:24  توسط amin | 
شب
غرق در سکوتی دلتنگ !
گیسوان سیاهم، پیچیده
در اعتماد شکسته‌ی طوفان                         
هاله‌ای از دود
بر چشم ابریِ آینه‌ام نشسته بود.

این سرزمین بی‌عاطفه
از آنِ عمودیان بی‌اصالتی بود
که با گرز سنگین ظلمت
بر جمجمه‌ی خسته‌ی ذهن من می‌کوفتند
کسی مرا به خود نمی‌خواند

آینه شکست ...
گونه هایم از سیلی محکم تعصب 
سرخ شد                                     
از بوی ‌غربت پاییز
سرشار !
دست بر آن معصومیت سوخته نهادم و
کنار دره‌ی پرمخاطره‌ی سقوط ایستادم
غرور حنجره شکست
آسمان بارید
خاک گرسنه سیر شد ...
آسمان بارید
همچنان بارید
من اما هنوز
در ناباوریِ باوری شب‌زده
سرگردانم و میدانم
دیگر در این سرزمین بی‌عاطفه
جایی برای ماندن من نیست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:20  توسط amin | 
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم،تا که در آن نقطه ی دور
...
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جاه و تباه
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 12:45  توسط amin | 

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

***

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

***

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 23:29  توسط amin | 

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است!

شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 11:39  توسط amin | 
و
دل تمنایی می خواهد
تمنایی به گستره ی دشت ها و افق ها
تمنای درك شدن ها
تمنای پذیرش ها
و
فهم ها
و تمنای یكی شدن ها
و
چه قدر تنهاست این دل
تنها و بی كس
نه بود حادثه ای،
از تصادم لحظه های درك شدگی
نه وجود گوش شنوایی،
در انحنای واشده ی زمان
زمان درد و دل های نهان
و
چه قدر دردناك است
فهم پذیرش سكوت
سكوت متجلی كننده ی حقایق
حقایق یكی نشدن ها
حقایق هجرها و گدازها
و
چه قدر تنهاست رها شدن ها
تنها گذاشته شدن ها
و
پس زده شدن ها
و
چه قدر تنهاتر
مواجه با دورویی ها
 
ای دل خاموش گیر!
و در خویش بگداز!
كه ترا جایی در این میانه نیست
دست از تقلای یافت حقایق بركش!
كه حقایق همه لكه دار شده اند
ترا در سرزمین ریاهای واضح
و حقایق كاذب جایی نیست!

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 0:31  توسط amin |